سلام دوستان عزیز من..
دلم برای همتون(واقعا همتون)تنگ شده.
با دختر دایی ام همکلاس هستم.پیش هم مینشینیم.دختر عمه ی یاسمن هم همکلاسی منه(چقدر هم که شما دختر عمشو میشناسید هار هار هار)
عارفه هم هست ولی همکلاس من نیست.اون هفت یک..من هفت دو هستم.
معلما هم..نمیگم..نمیخوام شب خواب بد ببینید.فقط بدونید که معلمای پارسال فرشته های اسمونی بودند.خودتونم البته من رو درک میکنید.چون همه جا معلم بد اخلاق وجود داره.
نیلوفر امسال الان خیلی شبیه پارسال نیست.چون نه تو کلاس ما ثمین وجود داره نه آیدا وجود داره..نه یاسمن وجود داره. حتی کلاسمان یک اردشیری رو مخ هم ندارد..سونیا ی مهربان ندارد.لیلی ندارد که همیشه خدا ب
هر روز داریم به تابستون نزدیک تر میشیم..
یه روزایی هست که کلی مشق و درس داری ولی اصلا حسش نیست.که اووو پاشی بری.کتابو ورداری..باز کنی(این قسمتش خیلی خسته کنندس)..بخونی
میبینید.اصلا نمیشه.اصلا اصلا نمیشه
امروز یا تقریبا همه جمعه ها برای من همینه.همیشه هم درسا و مشقام رو میزارم واسه شب.
خلاصه که یه نصیحت نیلوفرانه بکنم:درس بخونید..مثل من نباشید
نیلوفر
خوش باشید..
+ نوشته شده در جمعه پنجم آذر ۱۳۹۵ساعت 14:28 توسط شیشمی ها |
برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:15
سلااام. باز هم من. نییییلووو
+اول اینکه دلم واسه همتون تنگ شده جز ایدا که دیروز دیدمش و اردشیری رو که قبل از انتخابات دیدمش و یاسمن که چندی پیش دیدمش و عارفه رو هم که هر روز تو مدرسه میبینمش و هنوز خجالتی یه سلام میکنه و لبخند میزنه و دستش رو میاره جلوی دهنش
+ثمین دلم برای تو هم تنگ شده
+تارا و سونیا هم که اووف
+لیلی و ایناز و نازنین زهرا و مبینا فرازی و میربهبهانی و مبینا ازادی فر و یاسمین خمر ومهدیه خطیر نامنی و یاسمین محمدی و زینب بائیان و زهرا حسینیه و فاطمه اکبری و زهرا ندری و مبینا دورکی و سبا میر حیدری و غزال و عبدلی و فائزه و سوگند و پارمیدا و علیزاد و مشکات و الهه و ایلین و ثنا هم ه
برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:15
سلام.بالاخره تابستون رسید و من بسیار بسیار مسرور و خوشحال می باشم.اینجانب از همه سال های تحصیلی چند تا برگه(چه امتحان و چه تمرین و ...)نگه داشتم.حتی از سال های تلف شده مهد کودک که سال تحصیلی به حساب نمی اومد.ولی اخرای ماه رمضون وقتی داشتم دو تا کشو که مخصوص کتابا و برگه های امتحانی تمرین ها کلاسی بود رو خالی میکردم،با نفرت تمام برگه ها رو تو اون پلاستیک ابی گنده ها که مخصوص بازیافت هست ریختم تا در فرصت مناسب به شرکت بازیافت تقدیم کنم و هیچ اثری از کلاس هفتم من به جا نمونه.کتابام رو نریختم دور چون بنا به خواسته عمم بدم به پسر عمم تا برای سال دیگه که میره هفتم تو تابستون ازش بهره ببره.که مطمئنم
برچسب: تابستون, نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:15
سلاااااامامیدوارم حالتون خوب باشه.بچه که بودم زمانی که داداشم تقریبا هم سن الان های من بود تعجب میکردم چرا مهمونی که میریم بهش خوش نمیگذره.جنگل خوش نمیگذره ، دریا هم خوش نمیگذره و کلا بهش با فامیل خوش نمی گذشت.الان به منم خوش نمیگذره.به نظرم اون موقع ها هم نباید زیاد به من خوش میگذشت.چرا باید به بچه ای که (کوچولوی دندون خرگوشی) صداش میکنن خوش میگذشت؟چرا وقتی دور و برش شلوغ میشد استرس میگرفت و پشت سر هم سوتی میداد و همه بهش میخندیدن و مسخره اش میکردند و اون می رنجید خوش میگذشت؟واقعا چرا بچه بودم به من خوش میگذشت؟با این که الان کسی مسخره ام نمیکنه.یعنی کسی من رو نمیبینه که مسخره ام کنه باز هم به
برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:15